تبليغاتX
یکی بود هیچکی نبود






















یکی بود هیچکی نبود

سلام , خداحافظ ـ چیزی تازه اگر یافتید بر این دو اضافه کنید


 

 

رستم در حال لباس پوشیدن است، زیر پیراهنی را پوشیده است. با یک دست ریش را بالا نگه می‌دارد و با دست دیگر دگمه یقه‌اش را می‌بندد....


رستم: تهمینه!… این زره من حاضر نشده؟
تهمینه: چه خبر است این‌قدر داد می‌زنی؟ سرشانه‌اش پاره شده بود داده‌ام لحیم کنند… لابد آقا توقع دارند وقتی زره شان پاره می‌شود من بنشینم خودم لحیمش کنم… انگار مادرم مرا برای کلفتی آقا زاییده!… بعله گفتی، صد دفعه هم گفتی، ساعت نه باید توی میدان جنگ باشی. باید با اسفندیار جنگ کنی! آقا نمی‌توانستند بروند زدوخورد کنند…زدوخورد و کشتی هم شد نون و آب! از صبح تا غروب باید با این بچه ذلیل مرده، این سهراب کارد خورده سروکله بزنم، آقا هم وقتی پیداشون می‌شود عجله دارند بروند بزنند چشم و چار جوان مردم را کور کنند، نخیر حرف نزن! می‌دانم چه می‌خواهی بگویی! می‌خواهی بگویی از کجا معلوم که آن چشم و چار ترا کور نکنه! لازم نیست خودت را به موش مردگی بزنی! می‌دانم چه هفت‌خطی هستی! وانگهی توی مدرسه و شاهنامة فردوسی خوانده‌ام که می‌زنی چشم این مادرمرده را کور می‌کنی! این فردوسی هم نور به قبرش بباره ترا خیلی باد داده. کاشکی می‌آمد از من می‌پرسید تا بهش می‌گفتم که چه رستم صولتی هستی، خوبه، خوبه، حرف نزن می‌دانم حالا می‌خواهی پز این یک تخم و ترکه‌ات را بدهی، همین بلدی پز بدهی. یک‌دفعه به عمرت یک غلطی کردی آن‌هم نمی‌دانم چه معجزی شده بوده توانستی. آن‌هایی که هی رستم رستم می‌زنند بیایند از دل من بپرسند! قهرمان بزرگ، پهلوان پهلوانان، سرش یک وجبی متکاست خورخورش به آسمان می‌رود. دنبال چی می‌گردی؟ لابد دنبال گرز! لازم نیست گرز بلند کنی! گرز بلند نکرده کت و کمرت به این حال روزگار است، چه رسد به این‌که گرز هم بلند کنی! ای خدا! من چه گناهی به درگاه تو کرده بودم که گیر این مرد افتادم؟ فقط بلد است ریشش را گنده کند! بله، ریش پهن و دراز، سینة ستبر، بازوی کلفت اما همین! من بدبخت این را به کی بگویم؟ به خشکی بخت! ای بابا! خدا غریق رحمتت کند که این‌قدر ساده بودی! ای مادر! خدا بیامرزدت که هی می‌گفتی دست من از قبر بیرون می‌ماند اگر تو شوهر نکرده باشی! بیایند ببینند چه شوهری! چه مردی! چه پهلوانی! اصلاً تو چرا این‌قدر حرف می‌زنی مرد؟ خدا بدور؟ تمام قوتش ریخته توی چانه‌اش! کاشکی صدیک‌زور چانه‌ات توی تنت بود! وای! وای! خفقان می‌گیری یا نه؟ سرم رفت مرد، از بس حرف زدی!

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 7:17 توسط محــمـــد| |


 

 

 

يکی بود هیچکی نبود.  يک مورچه ای بود در ولايت غربت که روزها می رفت به صحرا و گندم و جو جمع می کرد؛برای زمستان. يک روز که رفته بود برای جمع کردن غلّه؛ يک دانه گندم پیدا کرد و به نيش کشيد و حرکت کرد به طرف لانه اش. ناگهان باد وزيد و دانه ی گندم را از دست و دهان مورچه گرفت و با خودش برد.
مورچه به باد گفت:« ای باد؛ تو چقدر زور داری!»

باد گفت :« پدر آمرزيده؛من اگر زور داشتم که برج های بالای شهر، راهم را سد نمی کردند.»

مورچه گفت :«ای برج های بالای شهر ؛ شما ها چقدر زور داريد!»

برج های بالای شهر گفتند:«ما اگر زور داشتيم که نيازی به مجوز شهردار نداشتيم»

مورچه گفت:«ای شهردار!تو چقدر زور داری!»

شهردار گفت:«من اگر زور داشتم که قوه ی قضاییه مرا دستگیر نمی کرد.»

مورچه:«ای قوه ی قضاییه تو چقدر زور داری!»

قوه ی قضاییه:«من اگر زور داشتم ،بعضی جراید از من انتقاد نمی کردند.»

مورچه:«ای جراید، شما چقدر زور دارید؟»

جراید:«اگر ما زور داشتیم که کاغذمان گیر وزارت ارشاد نبود!»

مورچه:«ای وزارت ارشاد، تو چقدر زور داری!»

وزیر ارشاد:«اگر من زور داشتم که محتاج رای اعتماد نمایندگان مجلس نبودم!»

مورچه:«ای نمایندگان مجلس، شماها چقدر زور دارید!»

نمایندگان مجلس:«ما اگر زور داشتیم که نیازمند رای مردم نبودیم.»

مورچه:«ای مردم شماها چقدر زور دارید!»

مردم گفتند:«ما اگر زور داشتیم بقال به ما جنس نسیه می داد.»

مورچه گفت :«ای بقال، تو چقدر زور داری!»

بقال گفت:«اگر من زور داشتم آفتاب ماست های مرا نمی ترشاند.»

مورچه گفت:«ای آفتاب، تو چقدر زور داری!»

آفتاب گفت:«من اگر زور داشتم، دختر کد خدا نمی گفت که :تو در نیا که من درآمدم!»

مورچه گفت:«ای دختر کدخدا تو چقدر زور داری!»

دختر کد خدا گفت:«اگر من زور داشتم که زن کشاورز نمی شدم.»

مورچه گفت:«ای کشاورز، تو چقدر زور داری!»

کشاورز گفت:«من اگر زور داشتم که از ترس تو گندم هایم را توی انبار قایم نمی کردم.»

مورچه یک کمی رفت تو فکر. بعد نگاهی به بازوهایش کرد. سینه اش را داد جلو و رفت به مزرعه. 

گوش باد را گرفت و پرتش کرد پشت کوه قاف!

بعد هم دانه ی گندم اش را بر داشت و برد به لانه اش!

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 23:23 توسط محــمـــد| |


 

 

تو مسیحایی ولی اعجاز یادت رفته است

گویی از یك حادثه آن راز یادت رفته است

غرق پرهای پریدن در سرت شوق عروج

من نمی دانم چرا پرواز یادت رفته است

من كه خود زخمی اساسی خورده ام، این روزها

می پرم اما تو گویی باز یادت رفته است-

اینكه با بال توكل می شود تا عرش رفت

از توكل كرده ای اعراض یادت رفته است

آن نوای قدسی پیكر نواز بی صدا

گرچه گاهی می نوازی ساز، یادت رفته است

من نفهمیدم ظرافت های موزون تو را؟

هر نفس كردم خطابت «ناز!» یادت رفته است؟

رغم این مطلب كه آن شیراز را دادی صفا

این كلام خواجه ی شیراز یادت رفته است:

«من نخواهم كرد ترك لعل یار و جام می»

معنی گویا ترین الفاظ یادت رفته است

 

 

نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 15:16 توسط محــمـــد| |


 

 

یکی بود هیچکی نبود.

دو شاگرد پانزده ساله ی دبیرستان نزد معلم خود آمده و پرسیدند: استاد اصولا منطق چیست ؟

معلم کمی فکر کرد و جواب داد : گوش کنید ، مثالی می زنم ، دو مرد پیش من می آیند. یکی تمیز ودیگری کثیف من به آن ها پیشنهاد می کنم حمام کنند. شما فکر می کنید ، کدام یک این کار را انجام دهند ؟

هردو شاگرد یک زبان جواب دادند : خوب مسلما کثیفه !
معلم گفت : نه ، تمیزه . چون او به حمام کردن عادت کرده و کثیفه قدر آن را نمی داند.پس چه کسی حمام می کند ؟
حالا پسرها می گویند : تمیزه !
 معلم جواب داد : نه ، کثیفه ، چون او به حمام احتیاج دارد.
وباز پرسید : خوب ، پس کدامیک از مهمانان من حمام می کنند ؟
یک بار دیگر شاگردها گفتند : کثیفه !
معلم دوباره گفت : اما نه ، البته که هر دو ! تمیزه به حمام عادت دارد و کثیفه به حمام احتیاج دارد. خوب بالاخره کی حمام می گیرد ؟
بچه ها با سر درگمی جواب دادند : هر دو !
معلم بار دیگر توضیح می دهد : نه ، هیچ کدام ! چون کثیفه به حمام عادت ندارد و تمیزه هم نیازی به حمام کردن ندارد!
شاگردان با اعتراض گفتند : بله درسته ، ولی ما چطور می توانیم تشخیص دهیم ؟هر بار شما یک چیزی را می گویید و هر دفعه هم درست است
معلم در پاسخ گفت : خوب پس متوجه شدید ، این یعنی: منطق ! و از دیدگاه هر کس متفاوت است.
 
 
 
نتیجه: منطق از دیدگاه هر کس متفاوت است.
 
 
 
 
نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 6:16 توسط محــمـــد| |


 

 

 

یکی بود، هیچکی نبود.
ای برادران و خواهران بد ندیده! ناقلان اخبار و کلاغان صابون دزد مردم آزار چنین حکایت کرده‌اند که در ولایت غربت، یک لاک‌پشتی زندگی می‌کرد که از قضای روزگار با دو تا مرغابی دوست شده بود.

فصل پاییز که رسید، دو تا مرغابی زیر پای لاک‌پشت نشستند که الا و بلا باید با ما بیایی برویم در ولایت جابلقا که الان گرم است. لاک پشت زبان بسته هم خام شد و قبول کرد.
مرغابی ها یک تکه چوب آوردند و دو طرفش را به نوک خود گرفتند و به لاک‌پشت هم گفتند وسط چوب را به دهن بگیرد.

مرغابی‌ها شروع به پرواز کردند و لاک‌پشت هم چوب به دهان همراه آنان شد.
وسط هوا و زمین بودند که لاک‌پشت خوش خوشانش شد و خواست بگوید «آخ جون!» ولی هیچی نگفت. چون می‌دانست که اگر دهان باز کند، کارش ساخته هست و از آن بالا می‌افتدپایین. این شد که وقتی دید هیچی نمی‌تواند بگوید، فقط چشم‌هایش را از خوشحالی گرد شد.

مرغابی‌ها یک دفعه زیر چشمی نگاهشان افتاد به لاک‌پشت. دیدند که از طرفی چشم‌هایش از خوشحالی گرد شده و از طرف دیگر، دست و پایش را از ترس توی لاکش قایم کرده. ازمشاهده این وضعیت خنده‌شان گرفت و آن قدر خندیدند که به قاه‌قاه افتادند و دهن‌شان باز شد و لاک پشت زبان بسته با چوب تو دهانش از آن بالا پرت شد پایین.

لاک‌پشت که قبلا داستان آن یکی لاک‌پشت خدابیامرز را شنیده بود و یک چتر نجاتی محض احتیاط همراهش برداشته بود، دکمه چتر را زد و چتر، باز شد ولاک‌پشت به خیر و خوشی به زمین رسید. ولی از بد روزگار جایی فرود آمد که دو تا برادر یقه‌ی همدیگر را گرفته بودند و داشتند به زبان خوش با هم بحث سیاسی می‌کردند.
این دو برادر وقتی لاک‌پشت را دیدند، نگاهی به هم کردند و دست از یقه‌ی هم کشیدند. برادر اولی گفت: «نگاه کن برادر، بیا ببینیم این دیگر کیست. چون با چتر فرود آمده،. غلط نکنم باید جاسوس اجنبی باشد.» برادر دومی گفت: «جاسوس اجنبی کجا بود؟ نمی‌بینی چوب همراهش آورده؟ به گمانم آمده برای دعوا تا بحث ما را در خصوص جامعه‌ی مدنی به هم بزند.»

خلاصه برای رفع ابهام آمدند سر وقت لاک‌پشت زبان‌بسته‌ی از همه جا بی‌خبر. گفتند: «آهای عمو! سه تا سئوال از تو می‌کنیم. اگر درست جواب دادی که دادی والا خونت گردن خودت.»

لاک‌پشت که چترش را جمع کرده بود و زده بود زیر بغلش، دید چاره‌ای جز جواب دادن ندارد. گردنش را کج گرفت و آهی کشید و گفت: بپرسید.
گفتند: اول بگو ببینیم، چپی بهتر است یا راستی؟
لاک پشت گفت: فرقی نمی‌کند . هردوتاشان با هم آدم را می‌برند آن بالا بالاها، بعد هم اگر بخواهند بخندند، آدم را از همان بالا می‌اندازند پایین.
دو برادر بهم نگاه کردند و گفتند: شگفتا ؟ این لاک‌پشت برای خودش عجب لاک‌پشت فرا جناحی معقولی است. باریکلا!

دوباره گفتند: خوب، حالا سوال دوم. بگو بدانیم وضع مواضعت چطور است؟
گفت: قرص و قایم است. اگر باور نمی‌کنید، خودتان بیایید دست بزنید.
دو برادر دستی به زیر و بالای لاک‌پشت کشیدند و چشمشان از تعجب گرد شد و به هم گفتند: ما شالا، هزار ماشاالا، چه مواضع قرص و قایمی دارد.


بعد گفتند: خوب. حالا سوال سوم. این سوال درگوشی است. گوشت را بیاور جلو. لاک‌پشت گوشش را برد جلو. دو برادر در گوشش گفتند: ...
لاک‌پشت هم در گوششان گفت: ... (در اصل افسانه هم به علت درگوشی بودن و تاپ‌سکرت بودن سئوال و جواب، چند جمله‌ای درج نشده است.)

آن دو برادر به لاک‌پشت گفتند: ای بزرگوار، بیا و بشو سخنگوی جناح ما. می‌شوی؟
لاک‌پشت سرش را کرد توی لاکش و گفت: لاک‌پشت رفته گل بچینه!
برادرها بعد از سه بار پرسیدن، از لاک‌پشت جواب «بعله» گرفتند و از آن روز، لاک‌پشت شد سخنگوی آنها.

نتیجه:
ما از این داستان نتیجه می‌گیریم که لاک پشت هم لاک‌پشت‌های قدیم!

 


 

نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 10:45 توسط محــمـــد| |


 

 

 

کمی سنگین تر اگربودم

بادنمی توانست مراببرد

به هرطرف که دلش می خواست

می خواهم به راست نگاه کنم

اوبه چپ می وزد

می خواهم بخوابم  نمی گذارد

می خواهم تکانی بخورم

اوخوابش گرفته است.

می خواهم حرف بزنم...

کاملاجدی

عصبانی

یاغمگین

اما باد بندری می زند

و من

بایدبرقصم

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 0:2 توسط محــمـــد| |


 

 

 

تو ای پست حرف های زیادی واسه گفتن داشتم اما تر جیح می دم فقط شعر جدیدمو بنویسم:


 

کارگران معدن نمی دانستند

با هر پتکی

سال ها بعد ایستگاه ساخته اند

و این می تواند قطاری باشد از قرن ها پیش

که نام معشوقه ام را با خود برده

منتظرم ...

روی بلیط ها می نویسم

زغال سنگ

سینه ی مردی است که وقتی سرفه می کند

دود از بالای شهر پیدا می شود


 

نوشته شده در چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت 0:4 توسط محــمـــد| |


 

 

مریدان را سوالی واجب شد. اما شیخ بهر تزکیه به بیابانی دور٬ چله نشین شده بود .

مقربی در  نهان خانه ٬ شیخ علی را صدا زد و شیخ علی که ندای شاگردان را از آن فاصله دور شنیده بود فرمود   "میگ میگ...!"   و طی الارض نمود و مریدان چون دیدند شیخ از دور به سمتشان پدیدار گشت  تا او برسد همی بر سر روی و کوفتند و گریبان چاک کردند.

 

به وقتی که شیخ رسید و چنین حالت در جمع بدید گفت : خودتان را چُس ننمایید. سوالی داشتید بپرسید باید برگردم.

 

یکی پرسید: الا ای دانای دانایان  برایم  از خُرده شادی های زندگی زناشویی بگو.

شیخ لحظه ای درنگ کرد و پاسخ داد : فیلم عروسی  را از آخر به اول ببین!!

دوباره پرسید: یا شیخ در این کار چه مساله ای باشد بگو که عنان طاقت از کف رفت!!

شیخ تبسمی کرد و گفت : چو این کار کنی ٬عیال را بینی که حلقه از انگشت در آورد و به تو  عودت دهد و   رود به خانه پدرش!! و تو از این صحنه مسرور گردی !!!

آنکه پرسید بود وقتی این سخن بشیند ٬ خنده ای سرداد و  دست افشانی  آغاز کردندی و چون کودکان ز شوق بالا پایین جستندی و به ناگاه در این تحرک ٬ تِلنگ در رفتندی  در حضور شیخ و دیگر رهروان بی اختیار خطاکاری کردندی و در جا  در مقابل دیدگان  از شرم و حیا قالب تهی کردندی و  ریغ رحمت سرکشیدی و مریدان چون چنین صحنه live تسلیم جان بدیدند یقه پاره کردند و نعره ها زدند و مدهوش گشتند.

 

نتیجه:

 نعره ها زدند. همیشه!!!

 

 

نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 0:28 توسط محــمـــد| |


 

 

 

مردی خری دید به گل در نشسته و صاحب خر از بیرون کشیدن آن درمانده. مساعدت را ( برای کمک کردن ) دست در دُم خر زده قُوَت کرد ( زور زد ). دُم از جای کنده آمد. فغان از صاحب خر برخاست که " تاوان بده !" مرد به قصد فرار به کوچه یی دوید، بن بست یافت. خود را به خانه ایی درافکند. زنی آن جا کنار حوض خانه چیزی می شست و بار حمل داشت ( حامله بود ).

از آن هیاهو و آواز در بترسید، بار بگذاشت ( سِقط کرد ). صاحبِ خانه نیز با صاحب خر هم آواز شد. مردِ گریزان بر بام خانه دوید. راهی نیافت، از بام به کوچه ایی فروجست که در آن طبیبی خانه داشت. جوانی پدر بیمارش را به انتظار نوبت در سایه دیوار خوابانده بود؛ مرد بر آن پیر بیمار فرود آمد، چنان که بیمار در جای بمُرد.
پدر مُرده نیز به خانه خدای و صاحب خر پیوست !
مَرد، هم چنان گریزان، در سر پیچ کوچه با یهودی رهگذر سینه به سینه شد و بر زمینش افکند. پاره چوبی در چشم یهودی رفت و کورش کرد.
او نیز نالان و خونریزان به جمع متعاقبان پیوست ! مردگریزان، به ستوه از این همه، خود را به خانه قاضی افکند که " دخیلم! ".

قاضی در آن ساعت با زن شاکیه خلوت کرده بود.
چون رازش فاش دید، چاره رسوایی را در جانبداری از او یافت و چون از حال و حکایت او آگاه شد، مدعیان را به درون خواند .

نخست از یهودی پرسید .

گفت : این مسلمان یک چشم مرا نابینا کرده است. قصاص طلب می کنم .

قاضی گفت : دیتِ مسلمان بر یهودی نیمه بیش نیست. باید آن چشم دیگرت را نیز نابینا کند تا بتوان از او یک چشم برکند !
و چون یهودی سود خود را در انصراف از شکایت دید، به پنجاه دینار جریمه محکومش کرد !

جوانِ پدر مرده را پیش خواند .

گفت : این مرد از بام بلند بر پدر بیمار من افتاد، هلاکش کرده است. به طلب قصاص او آمده ام.

قاضی گفت : پدرت بیمار بوده است، و ارزش حیات بیمار نیمی از ارزش شخص سالم است. حکم عادلانه این است که پدر او را زیر همان دیوار بنشانیم و تو بر او فرود آیی، چنان که یک نیمه جانش را بستانی !
و جوانک را نیز که صلاح در گذشت دیده بود، به تأدیه سی دینار جریمه شکایت بی مورد محکوم کرد !

چون نوبت به شوی آن زن رسید که از وحشت بار افکنده بود، گفت : قصاص شرعاً هنگامی جایز است که راهِ جبران مافات بسته باشد.

حالی می توان آن زن را به حلال در فراش ( عقد ازدواج ) این مرد کرد تا کودکِ از دست رفته را جبران کند. طلاق را آماده باش !
مردک فغان برآورد و با قاضی جدال می کرد، که ناگاه صاحب خر برخاست و به جانب در دوید .

قاضی آواز داد : هی ! بایست که اکنون نوبت توست !

صاحب خر هم چنان که می دوید فریاد کرد :مرا شکایتی نیست. برای محکم کاری به آوردن مردانی میروم که شهادت دهند خر مرا از کره گی دُم نبوده است...

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 1:37 توسط محــمـــد| |


 

 

 

به نام خداوند جنگ و گریز

خداوند صلح و خدای ستیز



به نام خداوند ابر بهار

خداوند در فكر راه فرار؛



ز دست كسانی كه رم می‌كنند

برای خدا پا قلم می‌كنند



خدایی كه برنامه ریزی شده

دم و دستگاه عریضی شده



خدایی كه افلاك را تاب داد

به بیچاره ها قرص اعصاب داد


خدایی كه تكلیفمان را نوشت

نه آنقدر سنگین نه اینقدر زشت!



خدایی كه روز ازل سبز بود

سپس زرد شد تا ابد هم كبود



به نام خدایی كه نر آفرید

و با نیت خیر، شر آفرید



به نام خدایی كه زن آفرید

سپس سنگ قبر و كفن آفرید



خدایی كه خود را جهانی نمود

قسم یاد كرد و تبانی نمود؛



كه با خلق عالم تساهل كند

كمربند تكفیر را شل كند



بنی آدم اعضای یك گله اند

كه در كل همه پاك بی كله اند



گروهی سواران بادند و برف

به وقت عمل هم گشادند و حرف



گروهی به دنیای دون مایلند

گروهی هم از زیر، اهل دلند!



گروهی به حظّ بصر می رسند

گروهی به اصل اثر می رسند



گروهی خرِ "مُلك ری" می شوند

پس از فتنه با فتنه قی می شوند



گروهی خریدار گمنامی اند

اگر اهل كوفه نشد شامی اند!



گروهی ایاغند با "بوف كور"

"هدایت" نخواهند شد جز به زور



گروهی چو صفر و گروهی چو یك

صغیرٌ "فقیرٌ الی رحمتِك"



نه با این گروه و نه با آن گروه

نه در قعر دریا نه بالای كوه



درست است كه زخم كاری هنوز...

گپ و گفتمان فشاری هنوز...



درست است در فتنه ها بی كسیم

"قسیمٌ جسیمٌ بسیمٌ وَسیم"



پیاده نمودند برج فكت

لگد خورد آنجای كهریزكت!



صدایش درآمد درون اوین

فعولٌ فعولٌ فعولٌ همین!


خدا را شما را خدا را شما

شما را خدا را شما را خدا!


 

 

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 23:29 توسط محــمـــد| |


 

بعد از آخرین امتحان:

۲۸/۱۰/۱۳۹۰

 

این همه چرای بی پاسخ

چراگاهی کرده دنیارا

سیر از هرچه پرسش:

..........ما ا ا ا

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 12:39 توسط محــمـــد| |


 




دیوارها

تکیه گاهند

پل ها

رابطه

سرها

علامت سوال

دوربین ها آماده

سیگاری

مدار نفت را

دور می زند

 


نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 20:16 توسط محــمـــد| |






دیوار به دیوار

همسایه ی دلت

می شوم

اما تو

مثل شهروندان بالای شهر

از هم سایه ات

بی خبری



این شعر هم به افتخار همکلاسی که اسمشم نمی دونم...

موفق باشه هرجا که هست هرکی که هست.




نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 16:44 توسط محــمـــد| |


 

 

 

ما زندہ نیستیم و ھمین طور زندگی،
تبدیل می شود به دروغی ھمیشگی
شل می کند که سفت شود رودہ ھای شھر
از جرم و از جنایت و از سقط و ھرزگی،
از عطر خانمی که تمام پیادہ رو،
از چرت آدمی که پر از روزمرگی

ترمز کشیدو پرت شدیم از مقایسه،
روی جنازہ ھای ھم از بی ارادگی
مثل کریستال شکستیم و بند زد
امروز را به روز دگر بی ترانگی
محض نفس کشیدن یک روز بیشتر
یا محض لذت از قبل ھم پیالگی،
با سوسک ھای زرد که با قصد خودکشی
خوابیدہ اند بین دو دمپایی سگی،
یا گربہ ھای کوچه ی پشتی ک شاعرند-
-تر از خروس و چلچله و مرغ خانگی

ما زندہ نیستیم و نفس ول نمی کند
ما را به حال خویش در اثناء خستگی،
در ضلع زیست با کلمات محاورہ،
در فکر مردمی که ندارند تازگی،
اندازہ ی مکاشفه ھای معاشقه،
اندازہ ی مکالمه ھای بگی، نگی

نه اوج، نه فرود، فقط مرگ بر خودم
این عمر ھم تمام شد اما به سادگی

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت 11:47 توسط محــمـــد| |


 

 

دیشب خدا را در خیابان خواب دیدم

در گرگ و میش سرد تهران خواب دیدم

 

از تختخوابی که نخوابیدم پریدم

پیراهنی سر در گریبان خواب دیدم

 

با چای تلخ و قند قدری بحث کردم

دست خدا را دور لیوان خواب دیدم

 

معنای لبخند پر از شک پدر را

در اسکناسی لای قرآن خواب دیدم

 

می خواستم از فال تلخم دور باشم

انگشت خود را توی فنجان خواب دیدم

 

دیدم کسی تنهائیش را دور می زد

لبخند شب را دور میدان خواب دیدم

 

پشت چراغ قرمزش گل داد و پژمرد

دسته گلی را زیر باران خواب دیدم

 

با ترمز یک زن خیابان بند آمد

دیشب خدا را پشت فرمان خواب دیدم

 

 

نوشته شده در چهارشنبه نهم شهریور 1390ساعت 4:7 توسط محــمـــد| |


 

 

 

روزی چهار مرد و یک زن کاتولیک در باری ، مشغول نوشیدن قهوه بودند.


یکی از مردها گفت : من پسری دارم که کشیش است. هرجا که میرود مردم او را "پدر" خطاب میکنند.

مرد دوم گفت : من هم پسری دارم که اسقف است و وقتی جایی میرود مردم به او میگویند " سرورم"!

مرد سوم گفت " پسر من کاردینال است و وقتی وارد جایی میشود مردم میگویند او را "عالیجناب" صدا میکنند.


مرد چهارم گفت : پسر من پاپ است و وقتی جایی میرود او را "قدیس بزرگ" خطاب میکنند!


زن حاضر در جمع نگاهی به مردان کرد و گفت : من یک دختر دارم. ۱۷۸ سانت قدش است ، بسیار خوش هیکل با موهای بلوند و چشمهای روشن .


وقتی وارد جایی میشود همه میگویند : "وای ! خدای من ! "

 

 

نوشته شده در جمعه چهارم شهریور 1390ساعت 5:59 توسط محــمـــد| |


 

 

باز دل نامهربانی می کند
یاد ایام جوانی می کند
تا که شیدایم نماید ، دزدکی
با دو چشمانم تبانی می کند
گوییا باور ندارد پیری ام
کین چنین جفتک پرانی می کند

باز می لرزد زتیر یک نگاه
می کشد در کوچه های سینه آه
بی اراده می روم دنبال او
گرچه می دانم که باشد کوره راه
هیچ کس در کوچۀ بن بست نیست
جز من و دل با دوتا چشم سیاه

گرچه چشمش باده خمــار بود
با نگاهش هردلی بیمار بود
بوی عطرش خوش تر از بوی بهار
هر گلی زیبا به پیشش خوار بود
لیک بهر من در این ایام عمر
گل نبود او بلکه تنها خار بود

هی زدم بر دیده و دل با عتاب
من کجا و این دوچشم پر شراب؟
کور گردی دیده ، دل پرخون شوی
تا نگردانید کامم را خراب

 

نوشته شده در پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 4:33 توسط محــمـــد| |


 

 

یکی بود، هیچکی نبود

روزی روزگاری یک پادشاه رعیت‌پروری در ولایت غربت حکومت می‌کرد که در دوره‌ی پادشاهی‌اش گرگ و آهو و باز در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی می‌کردند.

از قضای روزگار یک اوضاع بدی از برای ولایت غربت پیش آمد، واز آن به بعد حال و روز مردم روز به روز بدتر شد، تا جایی که مردم جمع شدند و آمدند دم قصر و شروع کردند به داد و هوار که: « ای پادشاه! بیا بیرون و وضع ما را خوب کن.»

پادشاه گفت: «ای مردم، این مملکت وزیر رسیدگی دارد. بروید سر وقت او و بگویید وضع شما را خوب کند.»

مردم کاسه کوزه‌شان را جمع کردند و رفتند دم وزارتخانه‌ی رسیدگی.

 وزیر رسیدگی آمد روی بالکن وزارتخانه و گفت: «ای مردم چه‌تان شده؟»

 مردم گفتند: « هیچی. آمده‌ایم که وضعمان را خوب کنی.»

وزیر رسیدگی گفت: «آخر با این همه مسایل و مشکلاتی که توی مملکت هست، من چطور وضع شما را خوب کنم؟ »
مردم گفتند : « ما این حرف ها حالی‌مان نمی‌شود. یا وضع ما را خوب کن یا می‌دهیم مجلس استیضاحت کند.»

وزیر دید که ای دل غافل! این مردم زبان آدمیزاد سرشان نمی شود. این شد که گفت: «باشد. وضعتان را خوب می‌کنم. ولی هفت شبانه روز به من مهلت بدهید.»

مردم گفتند: «باشد ولی فرجه‌ات همین هفت شبانه روز است. استمهال هم بی‌استمهال!»
بعد هم راهشان را کشیدند و رفتند پی کار و زندگی‌شان. وزیر از آن روز دیگر از خواب و خوراک افتاد. هی پیش خودش فکر می‌کرد که چه بکند و چه نکند و دایم توی راهروهای وزارتخانه راه می‌رفت و موهایش را چنگ می‌زد.

بالاخره شب هفتم رسید. وزیر که فکرش به جایی قد نداده بود، یکدفعه به خاطرش آمد که بهتر است بنشیند یک جلسه‌ی مشورتی تشکیل بدهد. این شد که تمام مشاورانش را جمع کرد و از آنها خواست که برای حل این مشکل چاره‌ای بیندیشند.

یکی از مشاوران گفت: «قربان، به نظرم بهترین راه این است که وضع مردم را خوب بفر مایید.»
وزیر گفت: «چطور؟»
مشاور گفت: «شما وزیرید، بنده از کجا بدانم؟»

مشاور دیگر گفت: «قربان یک درخت نظرکرده‌ای حوالی ولایت جابلقا هست. به نظرم یکی را بفرستیم همین شبانه برود به آن درخت دخیل ببندد.»

مشاور دیگر گفت: «توی همین ولایت خودمان یک درویشی هست که اگر یک وردی بخواند و فوت کند، همه مملکت گلستان می‌شود. »
وزیر گفت: «حالا این درویش کجاست ؟»
مشاور گفت: «قربان توی یک خرابه‌ای است و روزها می‌رود در شهر. گدایی می‌کند.»

وزیر گفت: «آن ورد را برای خودش می‌خواند که کارش به گدایی نکشد.»

مشاور دیگر گفت: «وام از بانک جهانی بگیریم.»

مشاور دیگر گفت: «چرا دست پیش اجنبی دراز کنیم؟ اصلا برویم قلک بچه‌های‌مان را بشکنیم!»

خلاصه ، این قدر از این حرف ها زدند که وزیر از خیر مشورت با آنها گذشت و گفت بروند به خانه‌هاشان.

آخر شب وزیر رسیدگی دیوان حافظ را باز کرد و فالی گرفت. این بیت آمد:


«گفته بودی که شوم مست و دو بوست بدهم
وعده از حد بشد و ما نه دو دیدیم و نه یک»

یک دفعه فکری به خاطر وزیر رسید . شب را راحت خوابید و صبح اول صبح به کارگران وزارتخانه گفت بروند روی بالکن وزارتخانه چند تا بلندگو کار بگذارند و خودش توی اتاق کارش میکروفن به دست نشست.

حوالی ظهر ماموران آمدند و گفتند: «قربان! مردم آمده‌اند دم در وزارتخانه و می‌گویند به وزیر بگویید بیاید بیرون وضع ما را خوب کند.»
وزیر از پشت میکروفن به مردم گفت: «ای مردم! ببخشید که دستم بند است و نمی‌توانم بیایم روی بالکن. من از همان هفت روز پیش تا حالا دارم فرمان‌هایی صادر می‌کنم که از همین امروز به موقع اجرا گذاشته می‌شود و مهر کردن این فرمان‌ها نهایتا تا نیم ساعت دیگر تمام می‌شود. برای اینکه بدانید چه وضعیتی در انتظار شماست، فقط چند تا از فرمان‌ها را برایتان می‌خوانم.

اول اینکه دستور داده‌ام که از امروز هیچکس در این مملکت کار نکند. صبح به صبح از طرف وزارت رسیدگی ماموران می‌آیند در خانه‌هایتان و به هر خانواده، صد هزار سکه تحویل می‌دهند. وای به حال کسی که این سکه‌ها را قبول نکند. او را می‌آوریم در میدان شهر فلک می‌کنیم»

یک دفعه صدای سوت و کف زدن مردم بلند شد؛ به طوری که از صدای هلهلهه و شادی‌شان وزارتخانه به لرزه درآمد.

وقتی صداها قطع شد، وزیر ادامه داد: «حکم دیگر این است که از امروز هر کس پیاده در خیابان‌های این ولایت راه برود، موی سرش را می‌تراشیم و وارونه سوار خرش می‌کنیم و دور شهر می‌چرخانیم. چرا که دستور داده‌ام به تعداد افراد خانواده به آنها خودرو تحویل شود.»

دوباره صدای سوت و هلهله‌ی مردم بلند شد. منتها قدری کمتر از بار اول. وزیر ادامه داد: «روشن کردن چراغ خوراک‌پزی تا اطلاع ثانوی ممنوع است. ماموران ویژه ‌ی ما در چهار نوبت می‌آیند در خانه‌ی شما و صبحانه، ناهار، عصرانه و شام می‌دهند.»

صدای سوت و کف زدن مردم باز هم بلند شد. منتها نه به اندازه‌ی دفعه‌ی دوم.

وزیر گفت: «همه‌ی شما مجبورید به دستور ما و هزینه‌ی ما، ماهی پانزده روز به مسافرت تفریحی بروید. هر کس از گرفتن هزینه‌ی دولتی خودداری کند، او را مجبور می‌کنیم که شش ماه به خرج ما به سفر دور دنیا برود.»

باز هم صدای سوت و هلهله بلند شد، ولی این دفعه خیلی خیلی کمتر.

وزیر گفت: «همه‌ی دخترها و پسرهای بالاتر از 17 سال باید تا آخر همین هفته به خرج ما ازدواج کنند. اگر پسری ازدواج نکند. مجبورش می کنیم دو تا زن بگیرد.»

دیگر صدای سوت و کف زدنی نیامد. وزیر رسیدگی که دلواپس شده بود، پاورچین پاورچین آمد روی بالکن تا ببیند چرا مردم دیگر تشویق نمی‌کنند؟!

وقتی چشمش افتاد به پایین، دید ای دل غافل! همه‌ی مردم گله به گله روی زمین دمر شده‌اند. از مامور پرسید: «اینها چه‌شان شده؟»

مامور گفت: «قربان از همان اول که شما شروع کردید به وعده دادن، این بیچاره‌ها گروه گروه از خوشحالی دق کردند و هلاک شدند. به همین خاطر دیگر کسی نمانده که شما را تشویق کند.»

وزیر هم وقتی دید که دیگر کسی نمانده تا برایش شاخ و شانه بکشد، از خوشحالی دق کرد و مرد.

 

 

نتیجه:

ما از این داستان نتیجه می‌گیریم که ماها خیلی پوستمان کلفت شده که با شنیدن این همه وعده های خوب، از خوشحالی دق نمی‌کنیم!

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه چهارم مرداد 1390ساعت 18:14 توسط محــمـــد| |


 

 

اقدس خانم گلستان سعدی را گشود و گفت: مگر ما چه کم از اهل مطالعه داریم مگر؟

 هنوز چند خطی نخوانده بود که رژ لب مدادی صورتی رنگش را از کیفش درآورد و زیر این قطعه خطی درشت کشید که می فرماید:

 چون فرو می رود ممدِ حيات است و چون بر می آيد مفرّح ذات

شيخ بی خبر از همه جا گوشه ی اتاق نفس می كشيد كه در آن دو نعمت است.

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم تیر 1390ساعت 21:21 توسط محــمـــد| |


 

 

 

یکی بود هیچکی نبود

آورده‌اند که روزی روزگاری در آن ایام قدیم پسر پادشاه ولایت غربت مریض شد و در بستر افتاد. پادشاه گفت جارچیان در تمامی ولایات جار بزنند که اگر حکیمی بتواند درد پسرش را علاج کند، به اندازه‌ی وزنش به او طلا و نقره می‌دهیم.

همه‌ی طبیبان از اطراف و اکناف آمدند به ولایت غربت؛ ولی هیچ کس نتوانست درد و مرض پسر پادشاه را بفهمد. دیگر همه از علاج پسر پادشاه ناامید شده بودند که یک روز درویشی آمد به قصر پادشاه و گفت که من درد پسر پادشاه را علاج می‌کنم.

او را بردند بالای سر بیمار. درویش دستش را به نبض پسر پادشاه گرفت و بنا کرد به نام بردن تمامی ولایات دنیا. وقتی رسید به نام ولایت جابلقا، دید که نبض پسر پادشاه بنا کرد به تند زدن. شصتش خبردار شد که پسر پادشاه عاشق دختری در ولایت جابلقا شده.

درویش گفت: «بروید یک کسی را بیاورید که با تمامی کوچه پس کوچه‌های ولایت جابلقا آشنا باشد.» آوردند. درویش به او گفت: «وقتی من نبض پسر پادشاه را می‌گیرم، تو تک به تک و شمرده، نام تمام کوچه‌ها و خیابان‌های ولایت جابلقا را ببر.» درویش نبض را گفت و آن بنده‌ی خدا شروع کرد به نام بردن از کوچه‌ها و محله‌های ولایت جابلقا. وقتی رسید به نام کوچه‌ی «چهل دختران» نبض پسر پادشاه بنا کرد به تند زدن.

درویش گفت: «حالا یک نفر را بیاورید که همه‌ی اهالی این کوچه را از کوچک و بزرگ بشناسد.» آوردند. درویش به او گفت: «من وقتی نبض پسر پدشاه را می‌گیرم تو نام تک تک اهالی را بگو.» طرف قبول کرد و نام صاحبان خانه‌ها را تک به تک گفت. وقتی رسید به نام «ملک‌التجار» قلب پسر پادشاه بنا کرد به تند زدن.

درویش گفت: «همین جا توقف کن. حالا از این به بعد شمرده و آرام، نام و مشخصات اهل خانه را بگو.»

(توضیح : نظر به اهمیت موضوع، و از آنجا که اهمیت مساله کمتر از مساله محاکمه شهردار تهران نیست، در این قسمت متن کامل سخنان مرد که اهل خانه را معرفی می‌کند و همچنین کیفیت ضربان قلب پسر پادشاه، عینا جهت درج در تاریخ، ثبت می‌شود!)

مرد: خود ملک‌التجار که هشت دهنه مغازه در بازار دارد.
ضربان قلب پسر پادشاه: تلپ... تلپ...

مرد: عالیه خانم همسر ملک‌التجار صبیه‌ی حاج میزابوالقاسم غربتی (منظور اهل ولایت غربت است ـ توضیح مترجم!)
- تلپ... تلپ...

- اشرف‌السلطنه والده‌ی ملک‌التجار، نود و هشت ساله...
- زق... زوق...

- زیور خانم، دختر بزرگ ملک‌التجار که سال پیش عروسی کرده و حالیه دو بچه (دوقلو) دارد...
- تلپ... تلپ...

- اقدس خانم، دختر دوم که در فرانسه درس خوانده و ادو کلن بیوتی فول به خود می‌زند...
- تلپ... تلپ...

اعظم خانم دختر سوم که چشمان آهویی دارد و پسر عموی بنده به خواستگاری‌اش رفت و او را کتک زدند...
- تلپ... تلپ...

- مریم خانم دختر چهارم، در کوچه به او ماریا می‌گویند و هزار تا (با احتساب خود بنده‌ی حقیر هزار و یک) خاطرخواه دارد...
- تلپ... تلپ...

- آتوساخانم، دختر پنجم که ماشین اپل کورسا دارد و با دوستانش هات‌شکلات و پیتزا دربه در می‌خورد...
- تلپ... تلپ...

- ناتاشا خانم، دختر ششم که کاکلش را بیرون می‌گذارد و لاک سیاه می‌زند و کتیرا و «لئوناردو دی کاپریو» و غیره...
- تلپ... تلپ...

- مارگریتا خانم دختر هفتم که هجده سال دارد و در هفت اقلیم عالم کسی به زیبایی او نیست...
- تلپ... تلپ...

- دیگر کسی باقی نماند... آهان راستی یادم آمد اینها توی خانه‌شان یک سگ پاکوتاه پشمالوی انگلیسی شناسنامه‌دار هم دارند که...
- تالاپ... تولوپ...!
درویش: که چی؟
مرد: که هر روز یکی‌شان بغلش می‌کند و دور ولایت می‌گرداند و پزش را می‌دهد...
- شاتالاپ... شوتولوپ...!

باری به درخواست درویش و فرمان پادشاه یک هیات ویژه‌ای از ولایت غربت رفتند به ولایت جابلقا و سگ را خریدند و آوردند. پسر پادشاه هم که سگ را دید، حالش خوب شد .

نتیجه:

ما از این داستان نتیجه می‌گیریم که بعضی از پسران پادشاهان خیلی بی‌ذوقند!

نوشته شده در شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 1:6 توسط محــمـــد| |